ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

پیش بینی وضعیت بحرانی ...

از اونجاییکه در وبگردیهای به عمل آمده به وبلاگ دوستی برخورد کردم که در سونوگرافیه 1 هفته قبل از زایمان، پزشک مربوطه تشخیص نمودند جنسیت آن چیزی نیست که شما، 9 ماه که نه، حداقل 5 ماهی در انتظارش بودید و همسر ایشان طفلک به فکر فرصت مناسب(کم کم یه 5 ماهی ) جهت انتخاب اسم مجدد جنسیت مخالف افتاده بودند ،بر آن شدم که این وضعیت بحرانی را پیش بینی کرده ، و به دختر احتمالیم ، حداقل 1 باری ابراز علاقه بنمایم؛ که جیگر مامان ، در آینده فکر نکنند که واسه ی ما پسر یا دختر بودن مهم بوده و بدانند که سلامتیه ایشان مهمترین رکن بوده ، می باشد و خواهد بود . ولی حالا که فکرشو می کنم موندم با سیسمونی جنس مخالف چه می کنند ؟؟؟ ...
14 ارديبهشت 1390

قصه ی 3 مامانی...

سلام به جیگرم اسکناس عشق در میان ازدحام جمعیت ،حضور پسرک فال فروش توجهم رو جلب کرد. پسرک مشغول صاف کردن اسکناسهای مچاله شده در جیبش بود. تای اونها رو به دقت باز می کرد و مرتبشون می کرد. تا اینکه از میان اسکناسها ، اسکناسی توجه پسرک و جلب کرد. مثل بقیه ی اسکناسها ، تاشو باز کرد ولی ... بوسیدش... تعجب کردم. جلوتر رفتم. اسکناس هدیه ی عید غدیر خم بود و نام کسی بر روی آن مهر شده بود که ارادت لبهای کوچک پسرک رو می پذیرفت . ...
13 ارديبهشت 1390

یه حس جدید...

ابوالفضل مامان ، پسرم چرا از دیشب کمتر تکون می خوری؟ خیلی نگرانم مامانی. دیشب دوبار کوچولو ساعتهای 12:30 تکون خوردی ، صبح هم دیگه با کلی التماس مامان بعد از نماز هی همچین تکونی به خودت دادی. مامان و نگران نکن و همچنان ابراز وجود کن عزیزم... ...
13 ارديبهشت 1390

قصه ی 2 مامانی...

سلام گل مامانی ، اینم قصه ی دیگه که مامانی می خواد برات تعریف کنه. شـــــــــــــــــوق می تونست خیسی علفهای زیر پاهاش و حس کنه. چه حس لذت بخشی بود. دستهاش و باز کرده بود، با پاهای برهنه ، دست در دست باد به سوی ناکجایی ، به روی علفهای خیس گویی پرواز می کرد. خیلی حس خوشایندی بود. نسیم خنکی به صورتش می زد و از اینکه الان تنها بود حس بهتری داشت. به پشت سرش نگاهی انداخت. اون بالا ، روی تپه، یعنی از جاییکه کفشهاشو به اطراف پرت کرده بود و دویدن و شروع کرده بود ، یک صندلی سیاه چرخدار بود.  آورده بودش که در این شوق و خوشی ، فراموش نکنه که تا مدتی قبل نمی تونست اینطور پرواز کنه . همیشه شاهد دویدن دوستانش بود، ولی در آن زمان هم...
13 ارديبهشت 1390

قصه ی 1 مامانی...

سلام مامانیه من، خواستم اولین قصه هامو برای پسر گلم اینجا بنویسم تا همیشه یادمون بمونه...   حـــــــــــباب پسرک کف بازی و دوست داشت. این بازی و وقتی تنها بود می کرد.  کف قشنگی درست کرد و  کلاهش و برداشت و با کف درست کردش رفت که بازی کنه ؛ هوا حسابی آفتابی بود.با فوت پسرک حباب کوچولوی داستان ما خلق شد. حبابی می دونست زیاد وقت نداره. زیر نور خورشید حسابی رنگی شده بود. دلش نمی خواست به این زودیها بترکه. قاصدکی و دید که داشت از کنارش رد می شد. تصمیم گرفت که تا وقتی هست بدنبال قاصدک بره. هرچی توان داشت و بکار برد. قاصدک خودشو به باد سپرده بود و می رفت؛ حباب کوچولو هم خودش و نباخت و رفت . رفت و رفت و رفت...
11 ارديبهشت 1390

یه خبر تنوری...

سلام نانازی آخرهای دیماه یا اوایل بهمن ماه 89 بود ،  دیگه صدای قلبت و شنیده بودم و خوشحال از اینکه دیگه مال خودمونی . به بابا محسن گفتم که به مادر جون و خانوادش اطلاع بده. از اونجائیکه بابا محسنت یا دل گنده ای داره  ؛ یا توی این موارد روش نمیشه و کلا اهل سوپرایزهای عجیب و غریب هستش ، می گفت که بزاریم تا ماه 6 خبر ندیم یا اصلا وقتی بگیم که با دسته گل بیان بیمارستان . من هم در تعجب این دل خجسته ی بابات مونده بودم . چند شبی می شد اصرار میکردم آقا زنگ بزن به مادر محترمه و خبر و بده و مژدگونی بگیر . ولی ... تا اینکه یه شب مادرجون و عمو مهردادت اومدن شب نشینی. من با کلی ایما و اشاره به بابات فهموندم که الان بهتری...
10 ارديبهشت 1390

قدرت، رحمت، نعمت

سلام عزیز مامان.هر لحظه ای که می گذره و من شاهد بزرگتر شدن تو می باشم،هر لحظه ای که می گذره و به سلولهای کوچک در حال تقسیم و رشد تو فکر می کنم ، هر لحظه ای که می گذره و من تو رو بیشتر حس می کنم و هر لحظه ای که به روز موعود مولود تو نزدیکتر می شم، به قدرت بی منتهای او پی می برم که چه مهربانانه این هدیه را به من ، به ما، ارزانی داشته و این نعمت را شکر می گویم. امیدوارم پسرم که من و بابا لیاقت همچین هدیه ی بزرگی رو داشته باشیم و هیچگاه در درگاهش شرمنده نشویم. آمـــــــــــین   ...
10 ارديبهشت 1390

خاطره ی پسمل دار شدن مامانی...

سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت مامانی امروز می خوام برات خاطره ی پسمل دار شدنم و تعریف کنم . چطور شد که متوجه شدم تو خوشگل مامانی توی دلمی... آره عزیزم، 14 آذرماه 89 بود که رفتم خونه ی مامانی اینا. مامانی بود و خاله منا. از اونجاییکه خاله منا مثلا در این رشته تحصیل نمودند ، و به نظر من که ربطی به رشته ی تحصیلیشون نداره و از اول چشم و گوششون توی این موارد می جنبیده ، به اتفاق ایشون تست بیبی چک دادم. وقتی اون خط کوچولوی صورتی پررنگ شد خاله منا در پوست خود نگنجید . البته دروغ نباشه خودم هم کلی ذوق زده شده بودم چون دلم می خواست تو توی دلم باشی . یواشکی بنابر اصرارهای بیش از اندازه خاله ت رفتیم آزمایشگاه ...
9 ارديبهشت 1390